تبليغاتX
ورق پاره های عمر
پشه‌ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی-از شیطنت-بازی‌کنان،

بست با دستش دهان استکان!

پشه دیگر طعمه‌اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد.

خشک لب،می‌گشت،حیران، راه‌جو

زیر و بالا، بسته هر سو، راه او

روزنی می‌جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر.

هرچه بر جهد و تکاپو می‌فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ،

لیک آزادی گرامی‌تر، عزیز.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:3 توسط ع.ا |

سلام

ببخشید غیبتم طولانی شد و لی تو این مدت واقعاً سرم شلوغ بود. الانم که دارم این متن رو می‌نویسم خواب داره از چشمام میباره.

اول از همه بذارید یه چیزی رو که تو دلم قلمبه شده فریاد بزنم: "من دلم مسافرت می‌خوااااااااااد!"

آخیش! بالاخره یه جا پیدا کردم که خودمو خالی کنم، سه هفته پیش بود که به خاطر یه جلسه‌ی مزخرف و مسخره مجبور شدم بلیط اتوبوسم رو کنسل کنم و چند روزی رو با تنهایی با هم باشیم، خودشم بلیط کجا؟!رامسر!هنوزم که هنوزه دارم میسوزم! به قول محمد این تابستون، یکی از گندترین تابستونا بود. اون از امتحانا که تپ و تپ عقب افتاد(به دلایلی که میگن، ازشون حرف نزنید وگرنه جیزّتون میکنیم) و یه ماه از تابستونمون رو فاسد کرد، یه ماهشم که میخوره به ماه رمضون و دیگه عملاً چیزی وسط نمیمونه!

اِاِاِ، راستی ماه رمضون! راستی راستی که ماه خداست، احساس میکنم که تو این ماه خدا به زمین نزدیک‌تره، اینو از بویی که تو هوا میپیچه میشه فهمید. آره فکر میکنم توی این ماه میشه بوی خدا رو روی زمین احساس کرد.

دیگه بیش‌تر از این حرف نمیزنم که هم وقت شما رو نگیرم، هم دیگه چشمام تاب مقابله با خواب رو ندارن، شب همگی بخیر!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط ع.ا |

قدیما، اون زمانا که بچه بودم، غروب جمعه‌ها دلم میگرفت. نمیدونستم چرا ولی حس غریبی بود، هنوزم که هنوزه جمعه‌ها وقتی خورشید میخواد غروب کنه دلم میگیره طوری که دیگه حوصله‌ی انجام هیچ کاری رو ندارم.

بچگیام سواد کافی نداشتم تا بتونم توجیهی واسه این دلگرفتگی پیدا کنم، اما حالا که یه ذره به سوادم اضافه شده میفهمم که این خاصیت غروبای جمعست، عمریه جمعه‌ها وقت غروب خورشید دلم میگیره و اینطوری توجیهش کردم:«یا مهدی یه جمعه‌ی دیگه هم گذشت ولی بازم باید منتظر بمونم.»

چیز زیادی ازش نمیدونم فقط میدونم خیلی دلبره، امروزم سالروز تولدشه آره یعنی نیمه شعبان!

میگن وقتی میاد که دنیا پر شده باشه از هر چی زشتیه!

یا مهدی پس کی وقتشه؟ یعنی هنوز دنیا از زشتیها پر نشده، یعنی باید بیش‌تر از اینا بهمون ظلم بشه تا بیای؟!

بازم منتظرت میمونم، این جمعه هم نیومدی! چشممو میدوزم به جمعه‌ی بعدی!   

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:50 توسط ع.ا |

چرا ما آدما اینجوری هستیم؟!

مغروریم!همه از دم!

فقط غلظتامون فرق میکنه، بعضی وقتا غرورمون بهمون اجازه نمیده حرفی رو که زدیم عوض کنیم در حالی که شاید خودمونم بدونیم عجولانه بوده، البته فقط شاید!

تنها چیزی که از غرور فهمیدم اینه که چیز بدیه، ممکنه دل‌های زیادی رو بشکنه، دل‌هایی که شاید، البته فقط شاید، قصد شکستنشون رو نداشتیم! 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:41 توسط ع.ا |

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 11:12 توسط ع.ا |

سلام

میخوام براتون از یه جامعه ی خیلی خیلی کوچیک و دوست داشتنی صحبت کنم که حاضر نیستم حتی کوچکترین آسیبی به یکی از اعضای این جامعه برسه، جمعی که میدونم لحظه به لحظش واسه ی هر کدوم از اعضاش صد در صد در آینده یه خاطره میشه، خاطراتی که میتونن بدون اراده ی آدم اشک از چشماش جاری کنن، این جامعه ای که میخوام واستون ازش بگم خانوادمه، خانواده ای که فقط 4 نفر عضو داره و اعضاش غیر از همدیگه کس دیگه ای رو ندارن! منظورم از کس دیگه کسیه که مثل خودشون صاف و ساده باشن!

درسته هر از گاهی سر مسائلی با هم حرفمون میشه ولی من مطمئنم که هیچ کدوممون حاضر نیست حتی سنگی جلوی پای دیگری باشه، اصلا دوست ندارم روزی برسه که میدونم واسه یه اپسیلون ثانیه ی این روزا حاضرم جونمو بدم!

آخه از کدومشون واستون بگم؟! همشون عشقن به خدا! بذارید بارزترین خوبی هر کدومو از دید خودم واستون تعریف کنم!

پدرمو که میتونم توی واژه ی زحمت بشناسمش! بنده خدا از وقتی که یادمه دنبال یه لقمه نون حلال میدوییده که بذاره تو سفره ی خونوادش، البته تو این راه به قول مامانم به خاطر سادگی بیش از حد، یه سری پست فطرت آشنا و غریبه یه سری حق خوری‌هایی ازش کردن!

بخوام از مامانم واستون بگم، میگم: خوش بحال بابام، چه یار غاری داره! واقعا یاره! اگه بیش تر از بابام واسه ساختن این زندگی زحمت نکشیده باشه کمتر نیست!

از خواهرم بخوام بگم، میگم : کسی که پشت ستاره ی حلبیش قلبی از طلا داره، درسته بعضی وقتا پاچه ی همو میگیریم ولی هم من بی اون دق میکنم هم میدونم که اون بی من، یادش بخیر، همیشه وقتی با مدرسه اردو میرفتیم، صبح روزی که قرار بود راهی بشیم از این که قراره یه مدت نبینمش یه بغضی گلومو میگرفت که نگو و نپرس!

بخشید سرتونو درد آوردم!

فعلا........

          

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:22 توسط ع.ا |

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "

خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

 آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

 خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:52 توسط ع.ا |

سینما لذتی است در سیاهی!

سینما جایی است  برای با هم بودن در عین تنهایی در تاریکی!

اما سینما دیدن افراد در ۳۰ نما!

کاش می فهمید که من اصراری به هیچ اجباری ندارم!

همین!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:14 توسط م.ذ

اس ام اس که قطع باشه آدم دچار بدن درد میشه، دقیقا مثل وقتی که اینترنت قطع باشه! شاید یه جورایی به هم مرتبط باشن. وقتی یکی نیست سهم اون یکی بیشتره! و نتیجه اینکه رو میاری به وبلاگ نویسی که عجیب جذابه!

می دونید مونده بود تو گلوم که از مایکل جکسون به خاطر فوتش تشکر کنم، چون با مرگش به ما رحم کرد و رتبه یک خبر دنیا را ازومون گرفت. خدایش بیامرزاد!

ولی همیشه یادمه که اگه اینترنت کنده، اگه اس ام اس قطعه، اگه حرفای تو گلو مونده زیاده و ...

اما خدا همین نزدیکیه پس بی خیال همه چیزای قطع و سلام که خود وصله!

سلام

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:55 توسط م.ذ |

تماشایی‌ترین تصویر دنیا می‌شوی گاهی

دلم می‌پاشد از هم بس که زیبا می‌شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می‌شوی گاهی و پیدا می‌شوی گاهی

به ما تا می‌رسی کج می‌کنی یکباره راهت را

ز ناچاری است گر هم صحبت ما می‌شوی گاهی

دلت پاک است و اما با تمام سادگی‌هایت

به قصد عاشق آزاری، معما می‌شوی گاهی!

تو را از سرخی سیب غزل‌هایم گریزی نیست

تو هم مانند حوا زود اغوا می‌شوی گاهی...!!!

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:34 توسط ع.ا |